تبليغاتX
شب زده
واگویه های شخصی

 

سيد تو گوزنها مي گفت هر وقت گريه مي كنم يادم مياد كه زنده ام.حالا حكايت ماست و اينكه هروقت يه گزارش خوب مي نويسم احساس زنده بودن مي كنم.نكته اينكه  شهرام فرهنگي معمولا از كمتر گزارشي تعريف مي كنه اما واسه گزارشم تو شماره جديد مجله  نسيم حسابي  شرمنده ام كرده.

شهرام برام معيار گزارش نويسيه . رفيق و استاد خوبي كه هميشه هم براش زحمت داشتم اما تحملم كرده  و هميشه  يكي از تكه هاي  پازل كارهاي گروهي اش رو به من سپرده. خوشحالم از اين ماجرا و فكر مي كنم تو اين شرايط لااقل اين رفاقت و همكاري آرومم مي كنه.حرف آخر اينكه ممنون از رفقا.ضمنا يه تشكر هم براي رضا صائمي عزيز كه مدت هاست نديدمش اما تشكرش از اين گزارش ذوق زده ام كرد.

 

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 12:19 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

سوار كه مي شود ظرفيت سمند زرد رنگ تكميل مي شود.كلاهش را بر مي دارد و با يك برس جيبي موهاي تنكش را مرتب مي كند.بي هوا مي گويد :

"كلاه كه سر مي كني انگار موهات جنگلي مي شه.بارون كه مي باره واسه خيس نشدن عينك  كلاه مي ذارم."

چشمم به زردي ساعت جلوي داشبورد است كه تكان  دادن آستين هاي كت آلماني اش حواسم را مي دزدد.

"خدا نكنه آدم از چيزي متنفر باشه.همچين سرش مياد كه نگو.پنجاه سال پيش چشم يكي رو مسخره كردم."

بي مقدمه روي مي گرداند به من و پهنه صورتش را مهمان چشمم مي كند.

مي داند عذاب چه گناهي را مي كشد و چه سخت. من هم فهميدم .آن چشم مچاله شده هم لابد ...

درب خودرو باز ...بلوار باراني ابتدا و انتها ندارد. پياده مي شوم.

 

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 12:8 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اين روزها مرور مي كنم هشت سالي رو كه شب و روزش برايم  يك كپسول بوده ازتجربيات زندگي كه اگر در آب روزگار حل شود اندازه يك عمر  لعاب مي اندازد.حرف از داشتن تجربه و ادعاي آن نيست.از سال هايي مي گويم كه به يكباره از اتاق نه چندان شخصي ام در خانه پدري پرت شدم در دانشگاه و روياهاي فيلمسازي،از بالا رفتن پله هاي تحريريه ها براي يافتن شغلي و پولي. روزهاي عاشقانه و پيچ تند دربند و خانه تويسركاني  و آواز و بغض.روزهاي ازدواج و تمام عذاب هاي خانوادگي،روزهاي زندگي مشترك و دلخوش بودن به يك آغوش مهربان.روزهاي بيكاري و توقيف و لبخند زدن هاي پر از حسرت  به اميد فرداهايي كه شايد بيايند.اين كپسول هشت ساله مگوهاي بسياري هم دارد اما مي خواهم بدانم چقدر تغيير كرده ام؟دروغ چرا كه تا قبر راهي نمانده.مي خواهم از شما بپرسم مسعود در اين سال ها كه مي شناسيدش چه تغييري كرده؟

نكته:ندا ميگه چرا همش پست هاي سوالي مي ذاري رو وبت و من نمي دانم چرا.به جان خودم افتاده ام شايد و اين كپسول را اين روزها مدام مي كاوم.

 

 

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 12:17 بعد از ظهر | لینک  | 

 

شهرام ازم خواسته تا از حال خراب خودمون بنويسم و از مجيد سوته دلان وام گرفته كه:"ما رو چه به روضه، گریه کن نداریم وگرنه خودمون مصیبتیم."

حالي براي عاشقانه نوشتن نيست اما بدم نمياد براي عوض شدن هواي دغدغه ها يك سوال بپرسم از رفقاي وب.اولين و ماندگارترين تصويري كه از من تو ذهنتون مونده چيه؟

پرسيدن اين سوال بي ربط به شب زنده داري با بيگ فيش نيست و جوابش براي من چرايي بعضي رابطه ها را رو مي كند.همين...

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 1:4 بعد از ظهر | لینک  |