کپی شناسنامه نادر و سیمین اولین دشت چشم های بسیاری از ما ، روی پرده نقره ای در اولین روزهای سال 90 بود.اکران عمومی پر سروصدای فیلم فرهادی و حکایت تب فروش و پیوستن به باشگاه میلیاردی ها البته از چندی قبل تر شروع شده بود.جدایی نادر از سیمین در حالی اکران شده بود که فقط سیمرغ های فجر وخرس های برلین، سر و ریختی به ویترین افتخارات فیلم داده بودند اما لذت جدایی از ابتدا تا پایان سال ادامه پیدا کرد.فرهادی قله های فتح نشده بسیاری را با پرچم جدایی فتح کرد اما چیزی که شاید بیش از همه برای امثال ما خواستنی بود شوق افزوده شدن نام یک اثر ایرانی در فهرست های بلند بالا و تا پیش از این غیر قابل تصور رقابت های دنیای جادویی سینما بود.نخل های فرانسوی و خرس های آلمانی البته چند باری سینمای ایران را ذوق زده کرده بود اما انگ سینمای جشنواره ای همه این نشئگی ها را به سرعت می پراند.تلخی بچه های آسمان هم آنقدر زیاد بود که اعضای آکادمی ترجیح دادند مجسمه های طلایی را برای "زندگی زیبا است" کنار بگذارند.یک جدایی اما سینمای ایران را به افتخارات بی مثال دیگری سنجاق کرد.فرهادی وقتی گلدن گلوب بریتانیایی ها را گرفت دیگر کاندیداتوری برای دو مجسمه اسکار شوک آور نبود اما اسکار هنوز هم برای ما رویایی بی تعبیر بود.فرهادی اما برای رویاهای ما کارستانی کرده بود که بی جواب نماند.چه کسی فکرش را می کرد که بعنوان نمونه عشق فیلم های ایرانی که روزگاری برای داشتن فیلم اسکاری "فهرست شیندلر" کلی سختی می کشند حالا خطابه کارگردان هموطن اسکار به دستشان را در حالی ببینند که اسپیلبرگ بزرگ را منقلب کرده است.
اگر بخواهیم جانب انصاف را نادیده نگیریم باید اعتراف کنیم که فرهادی و جدایی اش چراغ هایی را پیش روی سینمای ایران برافروختند که گیرایی نورش به این زودی ها کم سو نخواهد شد.سال 90 با خاطره خوب نادر و سیمین از ما جدا می شود و برای امثال ما همین بس که باید به آرشیو فیلم عشاق سینما در تمام دنیا ، باید یک فیلم ایرانی هم اضافه شود...
موهايت را بباف،ميدانمتابشان را قول دادهاي
نمي دانمهايت را زنجير كن،ميدانم تكرارشان را قسم خوردهاي
جان من اما مرا در پيچ جاده به تابلوي "نه" سنجاق نكن...
صبح به ظهر مي رسد به هواي ديدنت
غروب مي شود و آفتاب را نديده ام
ماه شب به هراس تنهايي، مهتابي ست
صبح باز از راه رسيده خورشيدكم
"ترومن بربنک" ساکن بيچاره يك جزیره اي است که هرگز پايش را از آن بيرون نگذاشته.اولين معضل براي ادامه دادن به اين زندگي يكنواخت در جزيره ماجراي غرق شدن پدرش در دریا و البته هراس هميشگي ترومن از دل زدن به دريا است.همسرش "مریل" پرستار است و خودش به عنوان بازاریاب در شرکت بیمه مشغول به کار و ظاهرا بسیار شاد و خوشحال بنظر می رسد.اما فکر دختری بنام "لورن" که ظاهرا در آن سفر ناتمام با پدرش به فیجی رفته بود هميشه ذهن ترومن را به خود مشغول مي كند.ترومن البته از يك موضوع مهم بي خبر است و آنهم اينكه از بدو تولد و ناخواسته به استخدام یک کمپانی تلویزیونی به مدیریت شخصي به نام "کریستوف" كه تهیه کننده است در آمده و تمام زندگی اش به شکل يك برنامه روتين تلویزیونی از يك شبكه پخش مي شود.اطرفیان او حتي همسرش ، همه بازیگرند.خانه،شركت بيمه اي كه كه ترومن در انجا كار مي كند و حتي همه ساكنان جزيره كه در زندگي روزمره ترومن با اومواجه مي شوند همه و همه لوكيشن و سياهي لشكر يك نمايش تلويزيوني هستند.هر روز ميليونها مخاطب تلويزيوني زندگي ترومن بيچاره را مي بينند بي آنكه بازيگر نقش اول اين نمايش خبري داشته باشد . ترومن یک بار بطور اتفاقی بازیگری را می بیند که نقش پدرش را بازي مي كرده و كم كم به آنچه که در اطرافش به وقوع مي پيوندد ،مشکوک می شود.تهيه كننده نمايش تلويزيوني_ کریستوف_ براي ادامه كار سناريوي جديدي را به اجرا مي گذارد كه بر اساس آن ترومن با پدرش روبه رو شود اما ديگر ترومن در مي يابد كه اسير يك بازي رسانه اي است.او بعد از مدت ها سعي و تلاش بالاخره راهي براي فريب دوربين هاي تلويزيوني پيدا مي كند كه هر لحظه از زندگي او را براي پخش تلويزيوني ضبط مي كنند.کریستوف و تيم نمايش تلويزيوني هر چه تلاش مي كنند موفق نمي شوند و بالاخره ترومن مي تواند در انتهاي درياي ساختگي در خروج را بيابد و پا به دنیای بیرون بگذارد.
اين خلاصه داستان فيلم "نمايش ترومن" ساخته"پيتر وير" با بازي درخشان "جيم كري" است.فيلمي كه اين روزها يك بهانه خوب براي ديده شدن دارد و آنهم ماجراهاي دنباله دار رسوايي هاي روپرت مرداك ارباب رسانه اي جهان است.قضاوت درباره مرداك البته بسيار دشوار است اما بايد اعتراف كرد كه كاراكترهايي مثل كريستوف در نمايش ترومن،طرف بدبين ذهن ما را به شدت قلقلك داده است.اين بار بهانه ،پيدا كردن ردپاي مسافر فيجي يا فرار از نگاه دوربين هاي پخش زنده نيست اما بايد به اميد يافتن در خروج اين درياي لعنتي به آب زد.موافق نيستيد؟
