چهارشنبه 1384/08/25
روبرویم نشسته
میز مرز متانت است لابد
لقمه ای در دهان می گذارم
سکوتش را قورت می دهد
می جوم تمام غصه ها
می نوشم اشک هایش را
لقمه ای در دهان می گذارد
از سکوتش کام می گیرم
مرز متانت شیشه ای است
قصه ی ما دوغ بود...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 11:17 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه 1384/08/15
جاده را بنگر
خاک آلود و بی نفس
ناهمواری طی شده اش
سنجاق شده به افق عذاب
مانده ی مسیر هم طی می شود به
اندوه واژگان تابلویی رنگ باخته
خطر سقوط ...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 9:3 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه 1384/08/07
آغوش سرما زده اش را آتشی می شوم
در آتش سوزی آغوشم اما کسی آب را نمی شناسد
داغ دل به دل یخ می بازد اما
من و سرما حریفانی همیشه پیروزیم
به بغضی صفر درجه...
نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 0:1 قبل از ظهر | لینک
|
