تبليغاتX
شب زده
واگویه های شخصی

 

 

سوار كه مي شود ظرفيت سمند زرد رنگ تكميل مي شود.كلاهش را بر مي دارد و با يك برس جيبي موهاي تنكش را مرتب مي كند.بي هوا مي گويد :

"كلاه كه سر مي كني انگار موهات جنگلي مي شه.بارون كه مي باره واسه خيس نشدن عينك  كلاه مي ذارم."

چشمم به زردي ساعت جلوي داشبورد است كه تكان  دادن آستين هاي كت آلماني اش حواسم را مي دزدد.

"خدا نكنه آدم از چيزي متنفر باشه.همچين سرش مياد كه نگو.پنجاه سال پيش چشم يكي رو مسخره كردم."

بي مقدمه روي مي گرداند به من و پهنه صورتش را مهمان چشمم مي كند.

مي داند عذاب چه گناهي را مي كشد و چه سخت. من هم فهميدم .آن چشم مچاله شده هم لابد ...

درب خودرو باز ...بلوار باراني ابتدا و انتها ندارد. پياده مي شوم.

 

نوشته شده توسط مسعود میر در ساعت 12:8 بعد از ظهر | لینک  |